|
|
|
|
|
سلام
روزها میگذره و یادگارها را با خودش میبره و همراه یادگارها آدمها هم میرن این روزها که میریم دانشگاه واسه امتحان عملی کارگردانی دیگه کسی دانشگاه نیست از شنبه هم که دیگه امتحان های ترم شروع میشه! چرا همیشه ادم باید واسه این چیزها نگران باشه در صورتی که میدونه عمر و من و زندگی تموم میشن! این روزها دلم میخواد به همه بگم که دوستشون دارم . به مامان بابا فامیل دوست آشنا و هرکی را که میشناسم و نمیشناسم و حتی شمایی که لطف میکننین و بهم سر میزنین ---- پ .ن. :چون چند نفر پرسیده بودن در مورد مراسم چهلم سحر قرار یک شب شعر توی شیراز داشته باشیم .کارهاشو پدرش انجام میدن |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 16:49 توسط باور
|
|
||