تبليغاتX
روزهای خوش

 

يک پنجره براي ديدن

يک پنجره براي شنيدن

يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي

در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد

و باز مي شود بسوي و سعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ

يک پنجره که دستهاي کوچک تنهايي را

از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم

سرشار مي کند.

و مي شود از آنجا

خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد

يک پنجره براي من کافيست

 

من از ديار عروسک ها مي آيم

از زير سايه هاي درختان کاغذي

در باغ يک کتاب مصور ……

 

هميشه خواب ها

از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند

من شبدر چهارپري را مي بويم

که روي گور مفاهيم کهنه روييده ست

آيا زني که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جواني من بود؟

آيا دوباره من از پله هاي کنجکاوي خود بالا خواهم رفت

تا به خداي خوب، که در پشت بام خانه قدم مي زند سلام

                                                               بگويم؟

فروغ فرخزاد


+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:22
توسط باور موضوع: |