تبليغاتX
روزهای خوش
هر کلاغی یک سوال زنده متحرک است

سلام

یک روز برای سلام

امروز تصمیم گرفتم برام روز سلام باشه

یعنی هرکی و هرجا را دیدم سلام کنم!!!

صبح که بیدار شدم گفتم سلام روز و بلند شدم اما روز بهم جواب سلام نداد امیدوار بودم با زیباییش جوابم را بدهد. لباس پوشیدم و رفتم بیرون در طول راه تا سر کوچه یک آقا را دیدم اما هرکاری کردم که سلام کنم رویم نشد گفتم میگن این دیوانه شده!!! از روز سلام عذر خواهی کردم اما درتوانم نبود. سوار تاکسی شدم و تا سوار شدم سریع گفتم سلام! اما اقای راننده جوابی نداد!!!اشکال نداره... من ادامه میدم...از تاکسی پیاده شدم و کنار سرویس های دانشگاه منتظر دوستام شدم. دوستام اومدن و بهشون سلام کردم اما این چیز تازه ای نبود چون هر روز به دوستام سلام می کردم ! باید روز سلام را بهتر جشن بگیرم,

بماند که به همه استادا و همکلاسیام سلام کردم و همه را بیش از همیشه تحویل گرفتم و یک حس لذتی توی وجودم من را قلقلک داد. نمی دونین چقدر با شکوهه وقتی کسی را می بینی و جلو میری و باهاش دست میدی و در همین حین میگی سلام, و اون ناخودآگاه لبخند میزنه و جواب میده. این لبخند از اعماق قلبش زاده میشه و به تو تعلق میگیره ولی حیف که نگهداری اون خیلی سخت تر از نگه داری یک بچه س..می دونی او ن لبخد را اگه بخوای نگه داری باید چقدر زحمت بکشی تا اعتماد طرف مقابلت را جلب کنی تا تازه اجازه بده از اون لبخند نگه داری کنی و وقتی اونو بهت میده تازه سخت تر میشه چون اگر کوچک ترین خطایی بکنی باز ازت میگیرنش.. واقعاً حس گرفتن لبخندی ؛که کسی که داره اون لبخند را میزنه نمیتونه جلوی خودش را بگیره و حتی گاهی حس نمیکنه که داره اینکار را میکنه و اگر حتی به زحمت بخواد لبخند نزنه ولی چشماش حتماً برق میزنه ؛با شکوه هست.

 وقت برگشتن بعدالظهر بود به زحمت یه ماشین گیرم اومد تا سوار شدم سلام کردم ...راننده زیاد هم جوان نبود ..از توی آینه نگام کرد و خیلی بد جواب سلامم را داد ومن نباید اینقدر با شادی سلام میکردم... شروع کرد به سوال پرسیدن که مثلا دانشجو هستین و غیره و من دیگه نمی تونستم جواب بدم پس ساکت موندم..به خودم گفتم روز سلام منو ببخش آخه دیگه داره چرت و پرت میگه..گفتم نگه دار...بلندتر گفتم نگه دارین پیاده میشم...گفت آخه چرا ..دستم را بردم طرف دستگیره در...من اینجا پیاده میشم..نگه داشت پیاده شدم ..دیگه نمی دونم چطوری راه میرفتم ..دلم نمی خواس هیچکس دیگه را ببینم..به اندازه یک آبرویی که حس میکردم از دست دادم..یک غروری که حس میکردم شکسته..یک دخترکه سبک سر شده ...از خودم ؛از دنیا؛از روز سلام خجالت می کشیدم ؛من روز سلام را خراب کردم ...اما میدونی چیه .تو راه خیلی فکر کردم به روزم , به لحظه هاش گفتم خداجونم واسه همه قشنگیایی که تو این روز تجربه کردم  دوست دارم , هنوزم عاشق سلامم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 19:43  توسط باور  | 

سلام

امروز یک روز خیلی جدید واسه من بود!!!

چون من امروز مجبور شدم نه به عنوان کارگردان و نه به عنوان طراح صحنه فقط به عنوان یک بازیگر برم روی صحنه!!!!! بماند که نصف دیالوگ ها را از خودم درآوردم و تغییر دادم. اما در کل بد نبود.شوهر مطلوب اثر اسکاروایلد بود و از آنجا که در دانشگاه ما قحطی بازیگر اومده مجبوریم تو کار دوستامون بازی کنیم !!اونم من که اینقدر خجالتیم در نقش یک آدم پررو و طلبکار!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت 0:36  توسط باور  | 

به نام هستی بخش

تقدیم به :

استادم به پاس آنکه فلسفه را در کنار زندگی می بیند (آقای رهبین)

        به پاس آنکه فلسفه را همه زندگی می داند (آقای شعله سعدی)

       به پاس آنکه فلسفه را از زندگی کنار گذاشت(آقای آبسالان)

 

 بازنویسی از: کمدی الاغ ها اثر پلوتوس

   مشاور: مدرسه کاتولیکی که مضحکه ترم آخر را برای بهبود استادانش به کار گرفت

 

مکان: دایره ای در مرکز آنطرف انسانها

نقش ها:

دمانتوس

لیانوس

لئونیدا

 

 

لیانوس روی صندلی نشسته و دمانتوس وارد می شود.

دمانتوس:سلام..............سلام کردما...

لیانوس: سلام , چطوری؟ خوبی؟

دمانتوس : نه اصلاً خوب نیستم..... اینجوری نگام نکن! این دفعه واقعاً بیچاره شدم.گوش میدی؟؟......اه....(پشتش را به لیانوس می کند.حالا هرکدام به سمتی از تماشاگران نگاه میکنند.)(لئونیدا وارد می شود)

 

لئونیدا: به به , سلام دوستان!دارین از تماشای منظره چشم های بسته لذت می برید!

لیانوس: از صبح تا حالا ده بار اومدی سلام کردی و رفتی!

لئونیدا: با دمانتوس بودم

لیانوس: اما جمع بستی , و وقتی جمع می بندی پس فرق...(تندتند حرف میزند)

دمانتوس: باز داری...گ.ه.م.ی.خ.و.ر.ی (این کلمات را بازیگر بی صدا ادا می کند ما فقط صدای سوت میشنویم ).., میگم حالم بده , اونوقت تو..

لیانوس: (با عصبانیت): چی گفتی؟

دمانتوس: میگم حالم..

لیانوس: نه قبلش..گفتی

دمانتوس: ..گ.ه.خ.و.ر.د.ی(صدای سوت)..

لیانوس: همین ,زودباش دهنت را آب بکش, کلمه بَدِت را تُف کن!

لئونیدا: دوباره پرچم دار اخلاق شروع کرد.

لیانوس: زود باش

دمانتوس: آخه مثبت! این کلمه که دیگه نقل و نبات همه استاداست.

لیانوس: همه نه, همه اینجوری نیستن

دمانتوس: آره ,یادم نبود, معلم تو اصلاً حرفای بد نمیزنه, فقط مدام مِن مِن می کنه و دنبال کلمه ها می گرده !

لیانوس: بسه دیگه ,پشت سر استاد من غیبت..

لئونیدا: خدایا نمایش ما را از شعار زدگی خلاص کن

لیانوس: تاتر نه نمایش , من اصلاً دیگه حرف نمیزنم

لئونیدا: آخه چه فرقی میکنه؟ دوتاش یکیه..... بذار یک چیزی واست تعریف کنم: داروین وقتی از جزایر گالاپاگوس به انگلیس بازگشت , فنچ ( گونه ای پرنده ) با خودش آورده  بود و گولد از آنجا که تمام گونه های فنچ را میشناخت و دسته بندی کرده بود و آن گونه ها مشخصه اصلی فنچ را نداشتند , آنها را فنچ نمی دانست و مدام سئوال می پرسید و دنبال گونه های این پرنده جدید بود , درصورتی که گولد شرایط زیستی متفاوت را فراموش کرده بود , دقیقاً شبیه نمایش یا تئاتر در تمدنهای مختلف!

لیانوس: پس نمایش همان تئاتر دیگه؟

دمانتوس: اینقدر حرف زدین که مشکل من فراموش شد الان هزاران رویای سوخته دارن در امواج فکر پسرم غرق میشن و اگر ما کاری نکنیم دیگه حتی خاکسترشون روی آب هم نمیان, هزارسکه باید براش فراهم کنیم

لئونیدا: هزارسکه؟ چه خبره...

دمانتوس: پسرم دختری را دوست داره که به هزار زحمت مادرش را راضی کرده بریم براش خواستگاری اما حرف مهریه که پیش اومد زد زیر همه چیز . حالا مهریه به کنار خرج عروسی را بگید

لئونیدا: آخه این همه میخواد چه کارکنه؟

دمانتوس: خوب عروسی خرج داره دیگه تو انگار اصلاً مُدتی تو باغ نیستیا! اصلاً تازگیا بداخلاق شدی , بدتیپ شدی , این کت و شلوار چیه پوشیدی؟

لئونیدا: چه ربطی داره , چرا به من گیر میدی؟ بابا من اصلاً مشکل دارم , چاق شدم بدخلق شدم. تو به مشکل خودت برس

لیانوس: بس کنید , برای 2تا دوست خیلی بد که..... صبر کن ببینم گفتی خواستگاری!پسر تو چند بار چند بار عاشق میشه!!! مگه همین چند روز پیش نیومدی خواستگاری ..... یادم نبود که نباید باتو دیگه حرف بزنم.

لئونیدا: بابا آخه مرد هم اینقدر مثل شما دوتا زن ذلیل!

لیانوس: اشتباه نکن من فقط امروزی هستم و در یک رابطه کاملاً متقابل قرار دارم!بعد از کار زشتی که خانم ایشون در مراسم کلاسیک خواستگاری انجام دادن همون بهتر که رابطه ما بکل قطع بشه!به قول مادمازل چه سنخیتی بین دختر من  وپسری  بدون پشتوانه مانی(mony) میتونه داشته باشه! ما به راحتی میتونیم دخترمون را به یک فرد با کفایت بدیم و حتی برای راحتی دخترمون در کنار اون در خونه مجللی زندگی کنیم!

دمانتوس: من چه کارکنم؟ زنم حاضر نیست مخارج عروسی بده شما که میدونید من آه ندارم با ناله سودا کنم..

لئونیدا: و می خوای ما کمکت کنیم؟

دمانتوس: بله

لئونیدا: ولی به ما ربطی نداره

دمانتوس: با اینکه من با تو کاری ندارم , اما خوب به عنوان یک دوست وظیفه دارم کمکت کنم........م م .... می تونیم مثل قدیما میدان داری کنیم و یه پولی جمع کنیم.

لئونیدا: آخه ابلهه , کی به ما پول میده؟ ( رو به تماشاگران) ما این همه نمایش دادیم شما حاضری پولی بدی؟(به نفر بعدی) شما میدی؟ اگر یکی دستش را کرد تو جیبش من واسه همیشه خفه میشم.     خوب؟ ...       به نظر من که چاره ای نداریم جز دزدی!آخه تو این مملکت با 8500سال دیکتاتوری از کچا پول بیاره؟

لیانوس:دیکتاتوری چه کارش به پول دزدی

لئونیدا: عجب چیزی می گیا؛ همش ربطه, وقتی پول نداری و احتیاج داری و از هیچکس هم نمیتونی بگیری و اعتراض هم به جایی نمی رسه , مجبور می شی تو در دستشویی اعتراضاتت را بنویسی و خفه شی و وقتی بهت فشار اومد چاره ایی نداری جز اینکه از بقیه بدزدی!

دمانتوس: اینجا, جای بحث سیاسی نیس, شمام نمی دونید چطور کمک کنید از این حرفا می زنید که وقت بگذره والا اگه کسی حرف درست و حسابی بزنه سراغ چیزهای دیگه نمیره!

لیانوس: در هر صورت من با دزدی مخالفم

لئونیدا: ( به مسخره) تو جیبم یک چیزی داره عرعر می کنه

لیانوس: چی؟

لئونیدا: سکه ها

لیانوس: اما تو که سکه نداشتی

لئونیدا: اگر دزدی نکنیم معلومه که نداریم!! ( رو به دمانتوس) زن تو که خوب پولداره, چرا از او ن ندزدیم!

دمانتوس: تو می خوای به پسرم کمک کنی؟

لئونیدا: بله

دمانتوس:( با حالتی برافروخته البته ساختگی) ومیگی دزدی و اونم از زن من؟از زن عزیز من؟

لئونیدا:( با تاکید) بله

دمانتوس: من کاملاً موافقم!!!

لیانوس: دزدی؟ اگر قرار به دزدی بهتر اصلاً ازدواج نکنه , می خوای تو خانه دخترمن و مادموازل( این کلمه را با شکوه ادا می کند) چرک کف دست نشسته بیاری!

دمانتوس: اما اتفاقاً باید ازدواج کنه ! چون دختر مادموازل(این کلمه را به مسخره می گوید) دقیقاً شبیه زن منه! پسرم همیشه به من سرکوفت میزنه که با مادر نمیسازی! حالا باید بکشه تا بفهمه من چه تحملی کردم!

لیانوس: ای...( به طرف دمانتوس حمله ور می شود اما متوجه موقعیت خودش می شود که همیشه خود را می خواهد مبادی آداب نشان دهد پس آرام سرجایش می نشیند)

دمانتوس: (انگار فکری به ذهنش رسیده) اتفاقاً تازگیها زنم ارثی بهش رسیده , 20 تا الاغ! البته واسه دزدیش باید بریم شهرستان

لئونیدا: که تو هم بدون اجازه زنت جایی نمیتونی بری؛ می مونه من و لیانوس

لیانوس: من دزدی نمی کنم و اجازه نمیدم که..

لئونیدا: خوب پس فقط منم ؛ می دونستم بالاخره یک جوری سکه ها توی جیبم عرعر می کنن!

دمانتوس: ( جلوی لیانوس زانو می زند) لیانوس...

لیانوس: نه......نه...... اصرار نکن......خوب قبول می کنم به شرطی که نصف پولها مال من باشه

دمانتوس: قبول

لئونیدا: من اینجوری کار نمی کنم پس من چی؟

لیانوس: (رو به دمانتوس) ولش کن ؛ خودم همه کارها را واست می کنم.

لئونیدا: آه.. دمانتوس بیچاره , داره صدایی می آد , میشنوی؟ انگار صدای زنتِ . نکنه حرفای تورو شنیده؟

دمانتوس: ای وای  من باید برم؛ اگر ببینه دوباره اومدم اینجا بیچاره ام میکنه , خداحافظ دوستان( خارج می شود)

لئونیدا: ( می خندد) الکی گفتم! حقش بود ؛ دیگه داشت چرت و پرت زیاد می گفت!

 

تا سرآغازی دیگر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 3:20  توسط باور  | 

من در آغاز اندیشه بودم ، نگاه به من یاد داد حرف باشم

من حرفی بودم که نگاه گفت بی عمل هیچم

من عملی شدم و نگاه نظاره گر شماتتم کرد

راه رفته اشتباه بود

نگاه نگفت باز ادامه بده

پس

از این به بعد من هم تنها نگاه خواهم بود

نگاه و دیگر هیچ.

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 23:1  توسط باور  | 

او  كنار سگ  گله مثل  هميشه نشـسته بود  ني لبك  كوچولويـش را  در آورد و شروع كرد به زدن  صداي وحشتناكي بلند شد  خودش  مي دونست  چـقدر بد  مي زنه اما چه كـار مي شد كرد وقتي عاشـق  اين كار بود.سگ  از  كنـارش  دور  شد  امـا او اهميتي نمي داد ديگر در آنجا كسي نبود كه  جلوي او  را  بگيرد  آنـقدر   زد كه  تقريباً” نيمه  جا ن  شد  هوا  تاريك  شـده بود  و صداي  گرگهـا به گـوش ميـرسيد دلـش نمي خواست  به  خا نه بر گردد  نفسي  تازه  كرد و دوباره شروع كرد بـه زدن. گرگها به او نزديك شدند ترسيد سگش را صدا زد اما آنجا نبود تنها برگشته بود نمي دانست بايد چكار كند دعايي را كه مادر هميشه بدرقه راهش مي كرد را خواند و نا خودآگاه شروع به زدن ني كرد با بلند شدن صدايش گرگها پراكنده شدنـد در دلش آرامـشي عميق جا  گرفت بايد همين امشب به مادرش مي گفت من واقعا” به معجزه معتقدم    

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 6:23  توسط باور  | 

سلام

من دانشجوی ترم ۵ کارگردانی نمایش هستم

و سرآغاز سخن آغاز می کنم با نام یگانه محبوب عالم . خدای برتر غرب وسطی و یکتای شرق

یا حق

به پاس استادم

به نام خداوند خرد و اندیشه

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 4:32  توسط باور  |