|
|
|
|
|
بسمه تعالی عنوان: مقایسه دو دیدگاه« لیکفورد» و «کاستل» درباره فیلم «زمانی برای مستی اسبها» اثر «بهمن قبادی» هانیه غیثی دانشجوی کارشناسی ارشد گرافیک Email: bavar98@yahoo.com کلیدواژه: لیکفورد .کاستل. زمانی برای مستی اسبها.بهمن قبادی. مقدمه: بهمن قبادي، «زماني براي مستي اسبها» را بهعنوان اولين فيلم سينمايي خود، همچون يك هديه ستودني، متواضع به سنن فرهنگي خودش و بهعنوان شهادتنامهاي درباره قدرت دوربين براي ضبط زندگيها ارائه ميدهد. داستان را از زبان خواهر كوچكتر ايوب، آمنه ميشنويم. «زماني براي مستي اسبها» بر توانايي كودكان و الزام به بقا در دنيايي كه مملو از سختيهاي زندگي است تمركز دارد. سختيهايي كه از اطراف همچون بزرگسالان و طبيعت بر شانههايشان سنگيني ميكند. اين فيلم، كوششهاي ايوب و اعضاي خانوادهاش را به نمايش ميگذارد كه ملزم به اطاعت از قوانين طبيعت هستند كه نشانه آن آب و هواي بس متغير و طاقتفرساست و همچنين سلامتي بس شكننده مادي. مرزهاي جداكننده كه خاكهاي حاصلخيز مردم را از بين بردهاند و با جايگزيني مينها به جاي كشت و برداشت محصولات، مرگ و زندگي را كشت و برداشت ميكنند. ركبودن بيرحمانه فيلم ميتواند حس عصبانيت ناخوشايندي در تماشاگران بهوجود بياورد. منتقدان زیادی این فیلم را نقد کرده اند اما دو منتقدی که از یک نظر آن را بررسی کرده اند لیکفورد و آلیس کاستل هستند. نقد لیکفورد شامل 667 کلمه و کاستل ، 553 کلمه است. مقایسه نقدها: اول در مورد عنوان فیلم لیکفورد به جايي اشاره می کند كه به قاطران زير بار لاستيك انواع وسايل نقليه بزرگ، الكل ميدهند تا در سرماي شديد وقتي از كوهستانهاي برفي يخبندان از مرز عراق و ايران عبور ميكنند، هيچ حسي نداشته باشندو دقیقا عنوان فیلم هم همان است و کاستل ذکر می کند: « اسبها و قاطران در اثر خوراندن الكل قوي مجبور به تحمل بارهايي سنگين براي بالابردن از كوهستانها در ميان بوران و برف هستند. عنوان فيلم «زماني براي مستي اسبها» برگرفته از همين حقيقت تلخ است؛ حقيقتي كه پنجرهاي از زندگي رنجبار مردم كرد به روي ما ميگشايد.»نه تنها هردو به معنی روتین اسم فیلم اشاره می کنند بلکه آن را نشانی از سختی زندگی کردها می دانند. هردو درمورد مکان اتفاق فیلم و پیش زمینه آن صحبت می کنند . لیکفورد به همین قضیه اکتفا می کند که مشخصه فيلم قبادي اين است كه شخصيتهاي او كرد هستند، يك نژاد اقليت بيستميليون نفري كه در عراق، ايران، تركيه و سوريه مقيم هستند اما بحث کاستل به درازا می کشد و 143 کلمه از نقدش را به این موضوع اختصاص می دهد و حتی درباره عهدنامه 1920 کردها ، صحبت می کند. لیکفورد و کاستل هردو درباره زندگی سخت کردها و نوع ساخت فیلم و مقایسه آن باجلوه های ویژه فیلم های غربی بحث می کنند لیکفورد احساس می کند ، اين مردم زندگاني بسيار اسفناك و غمانگيز غير قابل تصوري _ مخصوصا در برابر تماشاگران غربي _ دارند؛ بعضي چيزهاي پايهاي و اوليه مثل فراهمكردن يك دفتر مشق بهشكل لذتي كه بايد رويايش را مزه مزه كنند. البته عشق در ميان اقوام فاميل، كه قبادي آنرا قابل لمس ميكند، براي تماشاگران خسته و فرسوده غربي نادر و كمياب بهنظر ميآيد. فيلمبرداري با سبكي مستندگونه و حقيقي، تصاويري دربردارد كه با زيباييهاي مسحوركننده، چشماندازهاي زمستاني را به نمايش ميگذارد.فیلم، عشق، روح و اميد را جلوه ميدهد. مخصوصا در پايان خود، سادگي بيان را به تصوير ميكشد. حس پيروزي بر مصيبتها و بدبختيهاي افراطي و بينهايت است. کاستل هم تقریبا مشابه لیکفورد، غم و غصه در جايجاي فيلم را گسترده می بیند،ومی گوید:« اما هنرنمايي فوقالعادهاي كه از طرف بچهها در آن ديده ميشود، خيلي از چشمها را ميگشايد تا از بيانگيزگي و استفاده بيدليل از جلوههاي سينمايياي كه تا به حال به آن عادت كردهايم، ديگر راضي نباشند.» نتیجه: لیکفورد در نقدش به طور کامل تری زمانی برای مستی اسبها را نقد کرده است . هردوی آنها هرچند اسم کار ، متن فیلم و نوع نگاه کارگردان و مشکلات کردها را بر اساس فیلم نقد کرده اند اما لیکفورد از زیاده گویی پرهیز کرده و در کارش مقایسه درست کوتاهی ،بین این فیلم و فیلم« رنگ خدا » انجام داده است.به نظر می رسد وی عقیده دارد، بزرگترين و سادهترين موج سينماي بينالمللي از ايران آمده است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 6:28 توسط باور
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
فردا با خاله هام میریم شیراز. آخه ۵ محرم خانه ما روزه است. خانه مون کلی شلوغ میشه .یک عالمه آدم همه دور هم جمع میشن .... میدونین فقط روزه یا سر سال عزیزم نیست. یک دید و بازدید واسه کسایی که در سال یک بارم نمیبینیمشون . یک آشنایی دوباره واسه بودن. یک احساس خوب ....که بدونیم کلی دوست و آشنا داریم .کلی آدم که هستن که میشه به یادشون بود میشه دیدشون و میشه باهاشون بمونی. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 6:27 توسط باور
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
یک دست دارم نه ....دوتا دست دارم با ۱۰ تا انگشت ! یک صورت دارم با کلی اجزا دوتا پا و..... روح دارم . روحی که می تونه پر یزنه بره تا هرجا که میخواد میتونم شاد باشم لبخند بزنم آغوشم را باز کنم صدابدم نفس بکشم می تونم باشم و ببینم با هر دو تا چشمام با دنیایی که تو وجودم درک کنم . من می تونم همه زیبایی ها را لمس کنم. من مادرم پدرم خواهرم بچه هاش برادرم خاله عمه دایی عمو بچه هاشون ...من لبخند میزنم. ایندفعه با همین چشم اما سعی کنیم همه چیز را ببینیم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت 6:45 توسط باور
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
این روزها که دورم یکی همیشه با منه . شنبه که داشتم میرفتم دانشگاه تو راه از سر یادگار امام توی خیابان آزادی تا در دانشگاه با خودم میگفتم خدایا ازت ممنونم به خاطر پایی که می تونم باهاش راه برم. نفسی که می کشم . چشمایی که می بینه و همه چیز.... یادم به فیلم راز افتاد و سنگ شکرگزاریش. چه خوبه که یادم باشه و چه بهتر که می دونم خدایا همیشه با منی با این که ۲روز بیشتر کلاس نیس ِ خیلی کار داریم اما هنوز شادم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 1:55 توسط باور
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام کوله بارت بر بند شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم بشناسیم خدا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم ای سبکبال در این راه شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد نبر من جامانده بسی محتاجم |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 20:52 توسط باور
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
یک سلام با کلی خوشحالی من امسال ارشد قبول شدم به لطف خدا ........ همیشه نگاه خداست ..... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 9:57 توسط باور
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امروز ۲۷ مرداد من به دنیاآمدم . خدایا به خاطر وجودی که به من دادی . به خاطر کمکهات در طی این همه سالها و مردادهایی که گذشته و در آینده پیش روم هست ازت ممنونم. خداجونم دوستت دارم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 7:26 توسط باور
|
|
||
|
|
|
|
|
هوا خیلی گرمه . توی این گرما که احساس هم دیگه نمی تونه فوران کنه ! هرچند میگن توی سرما احساس یخ میزنه اما من میگم گرما با کلافگی که ایجاد می کنه . احساسها را یکی یکی میکشه. میدونید یک رابطه جذر مانند داره . من نشستم و کامپیوترم جلو چشمام قرار داره . صدای تلویزیون توی گوشم شنیده میشه ، هنوز طعم آخرین شکلاتی که خوردم را دارم مزه مزه می کنم و ته دلم هنوزم داره از لیموترشی که خوردم قنج میره . دستهام هم دارن تایپ می کنن ! خوب جای تعجب نداره . یک آدم در یک آن فکرش می تونه هزار جا باشه تازه اگه زن باشه ! میگن زنها برعکس مردها می تونن در آن واحد از 2 تا نیمکره ذهن استفاده کنند چون مغز آدم بخش میشه به 2 نیمکره چپ و راست . اما مغز کامپیوتر اینجوری نیست که به 2 تا بخش تقسیم بشه البته می شه آگاهش کرد میشه یک سری سلول بنیادی به اسم پوزیترونیکی اضافه کرد که حتی ذهن هوشمند هم داشته باشند هرچند که این سلولها هنوز در حدی هستند که بعد از تکثیر زیاد همدیگر را از بین می برند . شاید اصلا بعضی وقتها لازم هم باشه مثلا وقتی در یک جامعه ذهن هوشمند در درون خودش درگیری ایجاد کنه ، خوب کار به اغتشاش کشیده میشه و هرطور شده باید آرومش کرد که تنها راهی که باقی میماند این است که ............بنگ! بعدش یک سکوت ایجاد می شود سکوتی که نه دیگه طعم شکلات داره و نه ته دلت لیموترش قندت را پایین می یاره . یک سکوت که تو را در لحظه نگه می دارد . لحظه ای که اینجا حضور داری . با بدنت . جسمت باقی میمونی . البته فکر نکنید این لحظه در همین حد کلمه بنگ تا بعدش چند ثانیه طول کشیدا نه!!! تو ذهن من اندازه خواب یک سال بود . دستم هم اون لحظه دیگه تایپ نمی کرد . حتی شما هم اون لحظه نبودید . من و بدنم و روحم در یک مکان . تا حالا امتحانش کردید؟همین الان دارم می بینم بعد از اون لحظه احساس راحتی می کنید و لبخد می زنید! تقدیم به میلان کوندرا به خاطر رمان آهستگی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 6:49 توسط باور
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
این روزها مدام موبایلم دستمه و دارم کتاب می خونم. درست خوندید منظورم این بود که از رو موبایلم کتابهایی را که دانلود کردم را میخونم. دانلود اونها راحت چون واسه موبایل هست حجم کمی را داره و با موضوع های مختلف هم می تونید کتاب پیدا کنید. البته همیشه یادتون باشه هر کتابی > ارزش خوندن را نداره : |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 0:9 توسط باور
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امروز و یک اتفاق پایان نامه ام را امروز تحویل دادم (خدایاااااا) نظریم که همه تعریف کردن ولی عملیم در هنگام اجرا استاد راهنمایم پا به اتاق نور گذاشته و هنگام اجرا می گفت نور را تغییر دهید!!!! فکرش را بکنید ! نور حسابی به هم ریخت ! اجرا فوق العاده خوب بود . با اینکه دستگاه پروژگتور خراب شد و فیلم نمایش نمی داد اما کارم بدون فیلم هم عالی اجرا شد! خیالم حسابی راحت شد . ۲ شب نخوابیده بودم . دیشب هم سخت بود اما گذشت . با پایان نامه ام به پیشواز روز مادر رفتم . و به همه گل دادم که به مادرانشان هدیه کنند . کل نمایش در مورد زایش بود . حالا باید تو فکر کار دوستام باشم . بهشون کمک کنم همانطور که آنها با من بودند . ------ صدا می آید . صدایی پاک از دور. صدایی که دیده می شود و نفس می کشد .شب است . ماه هم می خندد و من ... من با نگاهی به پشت سر و حالا بر می گردم و جلو و می روم و می روم که برسم به آسمان و آنجا تا اوج .. که اوج نگاره بود و باز باید بالاتر رفت و آخر آسمان ...هنوز نفس می کشم در اکسیژن! تا بخواهم اکسیژن می یابم . فقط کافی است که بخواهم و لبخند میزنم چون می خواهم که باشم و بودنم اندیشه ای و اندیشه ام لحظه ای را تکان دهد.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 7:23 توسط باور
|
|
||