سلام
امروز یک اجرا داشتم ((اتللو اثر شکسپیر به روایت آنتونن آرتو)) اجرای خوبی بود .متن را بازنویسی کرده بودم . هرچند از نظر آرتو متن زیاد مهم نیست! بازیگرام خوب کارکردن و بچه ها هم خیلی کمکم کردن . فکر نمیکردم رو تماشاگرم تاثیر بگذاره . آخر نمایش به سنگسار کردن می انجامید و عجیب اینکه اکثر تماشاگرا توش شرکت داشتن!!!! البته تقریبا همه بچه ها باهام همکاری کردن و ازشون ممنونم!
ماجرای نمایش توی یک دادگاه بود که قاضی و ۲ بازیگر و تماشاچی ها هم هیئت منصفه بودند . اول یک صحنه از اتللو اجرا شد بعد یک دستمال با نقش سیب نمایش داده شد و بازیگرا به بچه ها سنگ و بروشور دادند و بعد نوار صحبت(مدرک جرم دیگری) و در آخر حکم قاضی بر اساس قانون به سنگسار کردن! در پشت بروشور هم درباره شیوه اجرایی آنتونن آرتو (شاعر دیده ور تاتر) توضیح دادم.
متن پشت بروشور:
آنتونن آرتو، شاعر، نقاش، نمايشنامهنويس و كارگردان شهير فرانسوي در چهارم سپتامبر 1896 در شهر مارس چشم به دنيا گشود. او در سال 1921 وارد تئاتر شد و در سال 1926 با كمك روژه ويتراك
(سوررئاليست) تماشاخانة «آلفرد ژاري» را پايهريزي كرد. در سال 1935 نيز نمايشنامه«خاندان چنچي» را به اجرا درآورد كه اين نمايش نيز پس از هفده شب توقيف گرديد. سرانجام در سال 1948 در 51 سالگی دار فاني را وداع گفتدر كتاب «تئاتر و همزاد او» ميگويد: «درون هر انسان نيروي ويژه و
خارقالعادهاي موجود است كه از طريق دستيابي به دنياي درون بايدآن را كشف كرد. در تئاتر از آن سود جست.» آرتو در فرهنگ، باورها، معتقدات و خلاصه همه چيز، خواستار بازگشت به اصل و ريشه بود و به همين جهت آدمى شورشى و عصيانگر قلمداد مىشوداز نظریاتش : در تاتر همه باید حضور داشته باشند و تاتر و زندگی هردو هم معنی اند! روان رنجوری و نبرد با ان دیده می شود و بهتر است حقایق
زیر سوال بروندرمز گشایی مربوط به ماست نه تماشاگر., دکوری وجود ندارد و بهتر است کار اول یکی از کارهای شکسپیر با تشویش روحی زمانه انتخاب شود..
و در آخر: با تشکر از :
آقای یونس آبسالان
آقای پیتر وایس به خاطر نمایشنامه ماراساد
+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 23:55
توسط
باور موضوع:
|
هیچ میزانی از تدبیر ماهرانه نمی تواند جانشین عنصر اساسی تخیل شود ( ادوارد هاپر)
ژان ژاک روسو می گوید عالم واقعیت محدود است ولی عالم تخیل نا محدود.
تخیل پرواز اندیشه هاست و کلیدی که استارت اولیه هنر را می زند! باشد که تخیل احساستان جلوه ظهور بیابد! اما بزرگترین تخیل ذهن چی می تونه باشه؟ و چه تخیلی می تونه برترین هنرها را به نمایش بگذاره؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 1:16
توسط
باور موضوع:
|
سلام
عید آمده!
یک سال جدید! یک حس جدید.... حسی که باهاش میشه همه را دوست داشت و همه ناراحتی ها رو دور ریخت .. به شادیها لبخند زد... مهربانی ها را بغل کرد و از همه چیز ترانه ساخت!
میشه آرزو کرد برای تمام مردم جهان اگه قرار هست که باشن با تازگی و سلامت باشه.میدونین میشه هرچیزی را بخوایم خدا خیلی بزرگتر و بیشتر از فهرست آرزوهای ماست!
+ نوشته شده در جمعه 2 فروردین1387ساعت 18:40
توسط
باور موضوع:
|
سلام
در مورد کتا ب های ناتمامی که شروع شدن اما تمام نشدن
1- کتاب هنر در گذر زمان هلن گاردنر : همیشه خلاصه تاریخ هنر را می خوندم , تصمیم گرفتم کل کتاب را بخونم اما هرگز تموم نشد!
2- کتاب سبک ها و شیوه ها که خیلی زیاد هست و چون آدم احساس می کنه مثل درس می مونه ولی در ضمن قرار هم نیست امتحانی بدی پس زیاد پشتکار به خرج نمیدم!
3- کتاب بعد چهارم , کتابیه که برام جالبه اما متن راحتی نداره , در مورد زمان و در عین حال مسائل فیزیک است
من را به این مسابقه زهرا (شش و بش ) دعوت کرده و منم باید بعضیا رو دعوت کنم :
لحظات خودیابی : چون می دونم مامان خیلی کتاب خوانده است.
نقد نامه: با اینکه بیشتر در مورد فیلم می نویسه اما خوب باید اطلاعات کتابیشم خوب باشه!
یه جورایی
هنر و کویر
در ضمن کسای که واسم کامنت میگذارند هم دعوت می کنم درباره کتابای ناتمامشون بنویسن!
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 19:17
توسط
باور موضوع:
|
يک پنجره براي ديدن
يک پنجره براي شنيدن
يک پنجره که مثل حلقه ي چاهي
در انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
و باز مي شود بسوي و سعت اين مهرباني مکرر آبي رنگ
يک پنجره که دستهاي کوچک تنهايي را
از بخشش شبانه ي عطر ستاره هاي کريم
سرشار مي کند.
و مي شود از آنجا
خورشيد را به غربت گل هاي شمعداني مهمان کرد
يک پنجره براي من کافيست
من از ديار عروسک ها مي آيم
از زير سايه هاي درختان کاغذي
در باغ يک کتاب مصور ……
هميشه خواب ها
از ارتفاع ساده لوحي خود پرت مي شوند و مي ميرند
من شبدر چهارپري را مي بويم
که روي گور مفاهيم کهنه روييده ست
آيا زني که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جواني من بود؟
آيا دوباره من از پله هاي کنجکاوي خود بالا خواهم رفت
تا به خداي خوب، که در پشت بام خانه قدم مي زند سلام
بگويم؟
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 21:22
توسط
باور موضوع:
|
نامه من به پیامبر قرن:
قسم به همه يگانه ها
در آن هنگام كه معبودم سرشت تو را پاك نهاد
و از ذره ذره روحم سايه ات تشكيل شد
او قبل از تو باآفرينش خورشيد
قبل از غروب و بعد از طلوعش در اوج زيبايي
خواست باور روحم ميان سايه ات را نشانت دهد
و بي آنكه بخواهي هر روز حس مي كني سايه ات را
قسم به همه پيمان ها
در آن هنگام كه معبودم ،بودنم را به تو ثابت كرد
با عهدي كه بستيم
برايم يادآور شدي كه تو بايد باورم باشي
و تو هر روز كه سايه ات را مي بيني مرا در ذهن تدائي مي كني
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 20:2
توسط
باور موضوع:
|
معرفی و شرح و بسط آثار : آلبر کامو
آلبـِر کامو (زادهٔ ۷ نوامبر ۱۹۱۳ - درگذشتهٔ ۴ ژانویه ۱۹۶۰). نویسندهٔ مشهور فرانسویتبار و خالق کتاب بیگانه.
آلبر کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در دهکدهای کوچک در الجزایر به دنیا آمد. پدرش «لوسین کامو» یک سال بعد از به دنیا آمدن او در نبرد مارن در جنگ جهانی اول کشته شد و از آن به بعد آلبر همراه با مادرش (که اصالتاً اسپانیایی بود) به خانهٔ مادر مادریاش در الجزیره میرود. خانوادهٔ کامو جزو آن دسته از مهاجرانی بودند که از فرانسه برای گرفتن زمین و کشاورزی بهالجزایرآمدهبودند.کودکی کامو در یک زندگی فقیرانهٔ طبقهٔ کارگری سپری شد. او به موجب پافشاری «لوئی ژرمن» معلم مدرسه ابتداییاش بود که توانست تحصیلات متوسطه را ادامه دهد.کامو در طی سالهای ۳۰-۱۹۲۸ دروازبان تیم دانشگاه الجزیره بود اما با تشخیص اولین آثار سل در ۱۹۳۰ او تبدیل به یک تماشاچی فوتبال شد.
در سال ۱۹۳۴ به حزب کمونیست پیوست که در آن وظیفهٔ عضوگیری از میان پرولتاریای عرب را بر عهده داشت. البته عموم نگرانی کامو و دلیل پیوستن او به این حزب، احتمالاً در مورد اتفاقات آن زمان اسپانیا بودهاست تا گرایش سیاسی به نظریههای لنین-مارکسیستی. بعدها این حزب، کامو را به عنوان یک تروتسکیست به شیوهای نمایشی محکوم و از حزب اخراج کرد (۱۹۳۶).لیسانس فلسفه را در سال ۱۹۳۵ گرفت در ماه مه سال ۱۹۳۶ پایاننامه خود را دربارهٔ فلوطین ارائه داد.او در سال ۱۹۳۸ در روزنامهٔ تازه تأسیس الجزایر جمهوریخواه به عنوان خبرنگار آغاز به کار کرد. او تمام مقالههای خود را به صورت اول شخص مینوشت که تا آن زمان در شیوهٔ گزارشگری فرانسوی متداول نبود.
در سال ۱۹۳۹، مجموعه مقالاتی به عنوان «فقر قبیله» منتشر کرد.با نزدیکتر شدن جنگ جهانی دوم، کامو به عنوان سرباز داوطلب شد، اما به دلیل بیماری سل او را نپذیرفتند. او در این زمان سردبیر روزنامهٔ عصر جمهوری شده بود که در ژانویهٔ سال ۱۹۴۰ دستگاه سانسور الجزایر آن را تعطیل کرد. در مارس همان سال فرماندار الجزیره، آلبر کامو را به عنوان تهدیدی برای امنیت ملی معرفی کرد و به او پیشنهاد کرد که شهر را ترک کند. در این هنگام کامو به پاریس رفت.او کار خود را در روزنامهٔ عصر پاریس شروع کرد بعدها برای دوری از ارتش نازی به همراه دیگر کارمندان روزنامه، ابتدا به شهر کلرمون فران و سپس به شهر غربی بوردو نقل مکان کرد.در ۱۹۲۴ کامو، رُمان بیگانه و مجموعه مقالات فلسفی خود تحت عنوان افسانه سیزیف را منتشر کرد.نمایشنامهٔ کالیگولا را در سال ۱۹۴۳ به چاپ رسانید. او این نمایشنامه را تا اواخر دههٔ پنجاه بارها بازنویسی و ویرایش کرد. در سال ۱۹۴۳ کامو کتابی را به نام نامههایی به یک دوست آلمانی نیز به صورت مخفیانه به چاپ رسانید.در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۱ کامو اعدام «گابریل پری» را شاهد بود که این واقعه به قول خودش موجب متبلور شدن حس شورش علیه آلمانها در او شد. او در سال ۱۹۴۲ عضو گروه مقاومت فرانسوی به نام نبرد شد و در اکتبر ۱۹۴۳ به کمک دیگر اعضای گروه شروع به فعالیت روزنامهنگاری زیرزمینی پرداخت. وی در این گروه مقاومت با ژان پل سارتر آشنا شد. او یکبار هنگامی که سرمقالهٔ روزنامهٔ نبرد را به همراه داشت در یک بازرسی خیابانی دستگیر شد.
در سالهای پس از جنگ کامو به دار و دستهٔ ژان پل سارتر و سیمون دوبوار در کافهٔ «فلور» در بلوار «سن ژرمن» پاریس پیوست. کامو بعد از جنگ سفری به ایالات متحده داشت تا در آنجا در مورد اگزیستنسیالیسم سخنرانی کند.رمان طاعون نیز در سال ۱۹۴۷ به چاپ رسید که در زمان خود پرفروشترین کتاب فرانسه شد.
در سال ۱۹۴۷ کامو از روزنامهٔ نبرد بیرون آمد.نمایشنامهٔ عادلها را در سال ۱۹۴۹ منتشر ساخت و اثر فلسفی خود به نام شورشی را نیز درسال ۱۹۵۱ به چاپ رساند.در سال ۱۹۵۲ مشاجراتی بین کامو و سارتر بعد از نوشتن مقالهای علیه کامو در مجلهای که سارتر سردبیر آن بود شروع شد.در ۱۹۵۲ از کار خود در یونسکو استعفا داد زیرا سازمان ملل عضویت اسپانیا تحت رهبری ژنرال فرانکو را قبول کرده بود. در ۱۹۵۳ کامو یکی از معدود شخصیتهای چپ بود که شکستن اعتصاب کارگران آلمان شرقی را مورد اعتراض قرار داد.
در اوایل سال ۱۹۵۴ بمبگذاریهای گستردهای از جانب جبههٔ آزادیبخش ملی در الجزایر رخ داد. کامو تا پایان عمر خود مخالف استقلال الجزایر و اخراج الجزایریهای فرانسویتبار بود ولی در عین حال هیچگاه از گفتگو در مورد فقدان حقوق مسلمانان دست برنداشت.در ۱۹۵۵ کامو مشغول نوشتن در روزنامه اکسپرس شد. او در طول هشت ماه ۳۵ مقاله تحت عنوان الجزایر پاره پاره نوشت.در ژانویهٔ ۱۹۵۶ کامو برگزاری یک گردهمایی عمومی در الجزایر را عهدهدار شد که این گردهمایی مورد مخالفت شدید دو طرف مناقشه، جبهه تندرو فرانسویان الجزایر و مسلمانان قصبه، قرار گرفت.کامو در آخرین مقالهای که در مورد الجزایر نوشت تلاش کرد از گونهای فدراسیون متشکل از فرهنگهای مختلف بر مبنای مدل سوئیس برای الجزایر دفاع کند که این نیز با مخالفت شدید طرفین دعوا روبرو شد.از آن به بعد کامو به خلق آثار ادبی پرداخت و داستانهایی کوتاه که مربوط به الجزایر بودند را منتشر ساخت. او در عین حال به تئاتر پرداخت. دو نمایشنامه اقتباسی در سوگ راهبه اثر ویلیام فاکنر و جنزدگان اثر فیودور داستایوسکی از کارهای کامو در تئاتر بود که با استقبال زیادی روبرو شدند.سقوط در سال ۱۹۵۶ به رشتهٔ تحریر درآمد.در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ نوبل ادبیات را دریافت کرد. او از نظر جوانی دومین نویسندهای بود که تا آن روز جایزه نوبل را گرفتهاند.
این متن را از ین بابت نوشتم چون کتاب سقوط کامو برایم جالب بود . او از شخصیتهایی است که خواندن نوشته هایش حداقل فکر را به پرسیدن چرا بر می انگیزد.
+ نوشته شده در دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 19:18
توسط
باور موضوع:
|
نيچه، زرتشت و ايران
فريدريش ويلهلم نيچه (۱۸۴۴-۱۹۰۰) را فيلسوفِ فرهنگ ناميده اند، زيرا درگيریِ اصلیِ انديشهیِ او با پيدايش و پرورش و دگرگونیهایِ تاريخیِ فرهنگهایِ بشری ست، بهويژه نظامهایِ اخلاقیشان. تحليلهایِ باريکبينانهیِ درخشانِ او از فرهنگهایِ باستانی، قرونِ وسطايی، و مدرنِ اروپا، و ديدگاههایِ سنجشگرانهیِ او نسبت به آنها گواهِ دانشوریِ درخشانِ او و چالاکیِ انديشهیِ او به عنوانِ فيلسوفِ تاريخ و فرهنگ است. اگرچه چشمِ نيچه دوخته به تاريخ و فرهنگِ اروپا ست و دانشوریِ او در اساس در اين زمينه است، امّا از فرهنگهایِ باستانیِ آسيايی، بهويژه چين و هند و ايران، نيز بیخبر نيست و به آنها فراوان اشاره دارد، بهويژه در مقامِ همسنجیِ فرهنگها. او بارها از ’خردِ‘ آسيايی در برابرِ عقلباوریِ مدرن ستايش میکند.
نيچه دانشجویِ درخشانِ فيلولوژیِ کلاسيک (زبانشناسیِ تاريخیِ زبانهایِ باستانیِ يونانی و لاتينی) بود و پيش از پايانِ دورهیِ دکتری در اين رشته به استادیِ اين رشته در دانشگاهِ بازل گماشته شد. دانشِ پهناورِ او در زمينهیِ زبانها، تاريخ ، و فرهنگِ يونانی و رومی در بحثهایِ فراوانی که در بارهیِ آنها میکند آشکار است و نيز در اشارههایِ بیشماری که در سراسرِ نوشتههایِ خود به آنها دارد.
من میبايد به يک ايرانی، به زرتشت، ادایِ احترام کنم. ايرانيان نخستين کسانی بودند که به تاريخ در تمامیّتِ آن انديشيدند.
نيچه
او دستِ کم دو کتابِ جداگانه در بارهیِ فرهنگ و فلسفهیِ يونانی دارد، يکی زايشِ تراژدی، و ديگری فلسفه در روزگارِ تراژيکِ يونانيان ، که هر دو از نخستين کتابهایِ او هستند. آشنايیِ دانشورانهیِ او با تاريخ و فرهنگِ يونان و روم، و مطالعهیِ آثارِ تاريخیِ بازمانده از آنان، سببِ آشنايیِ وی با تاريخ و فرهنگِ ايرانِ باستان نيز بود. زيرا ايرانيان، به عنوانِ يک قدرتِ عظيمِ آسيايی، نخست با دولتشهرهایِ يونانی و سپس با امپراتوریِ روم درگيریِ دايمی داشتند در مجموعهیِ نوشتههایِ او، شاملِ پارهنوشتهها و يادداشتهایِ بازمانده در دفترهایِ او، که حجمِ کلانی از کلِّ نوشتههایِ او را شامل میشود، از ايرانيانِ باستان فراوان ياد میکند.
دلبستگیِ نيچه به ايران و ستايشِ فرهنگِ باستانیِ آن را در گزينشِ نامِ زرتشت به عنوانِ پيامآورِ فلسفهیِ خود میتوان ديد و نيز نهادنِ نامِ وی بر کتابی که آن را مهمترين اثرِ خود میشمرد، يعنی چنين گفت زرتشت. نيچه توجّهِ خاصّی به تاريخِ ايرانِ دورهیِ اسلامی نشان نمیدهد، اگرچه گاهی نامی از مسلمانان میبرد و دستِ کم يک بار از حشّاشون با ستايش ياد میکند. در يادداشتهایِ او يکبار نامی از سعدی ديده میشود با نقلِ نکتهپردازیای از او؛ امّا نامِ حافظ را چندين بار میبرد و در بارهیِ شعر و ذهنیّتِ او سخن میگويد.
ديدِ نيچه نسبت به ايرانِ باستان
در مجموعهیِ نوشتههایِ نيچه دو بار از ايران (Persien) نام برده میشود و چندين بار از ايرانی (Persisch) و يکبار هم از پيشايرانی (vorpersisch)، که اشارههايی هستند به روابطِ دولتشهرهایِ يونانی با امپراتوریِ ايران و گاه تحليلی از آن. توجّهِ او، پيش از هر چيز، به پیآمدهایِ جنگهایِ ايران و يونان و اثرِ ژرفِ آن بر دنيایِ يونانی ست، که به ’جنگِ پلوپونزی‘ ميانِ دولتشهرهایِ آتن و اسپارت، با شرکتِ ديگر دولتشهرها، میانجامد. اين جنگ تمامیِ يونان را به مدّتِ پنجاه سال درگير میکند و ويرانیِ بسيار به بار میآورد.
نيچه در پارهنوشتهای در ميانِ آثارِ منتشر شده پس از مرگاش، از يک فرصتِ از دست رفتهیِ تاريخی دريغ میخورد که چرا به جایِ روميان ايرانيان بر يونان چيره نشدند: به جایِ اين روميان، چه خوب بود که ايرانيان سرورِ (Herr) يونانيان میشدند.
افزون بر اينها، بيست و هشت بار از ايرانيان (die Perser) نام میبرد و در برخی از پارهنوشتههایِ (Fragmente) او میتوان نگرهیِ او را نسبت به ايرانيانِ باستان و فرهنگِشان بهروشنی يافت. وی، بهويژه، ستايشگرِ چيرگی ايرانيان در تيراندازی و سوارکاری و جنگاوری و نيز حالتِ سروری و قدرتخواهیشان است؛ و نيز پافشاریشان بر فضيلتِ راستگويی. اينها کردارها و ارزشهايی ست که وی شايستهیِ زندگانیِ والامنشانهیِ انسانی میداند. امّا، بالاترين درجهیِ توجّهِ خود به ايرانيان و بزرگداشتِ آنان را آن جا نشان میدهد که از زمانباوریِ ايرانيان سخن میگويد؛ باوری که به ديدگاهِ او نسبت به زمان و ’بازگشتِ جاودانه‘یِ آن همانند است.
اين ديدگاه در برابرِ آن ديدِ متافيزيکیِ يونانی قرار میگيرد که با افلاطون هستیِ زَبَرزمانیِ ’حقيقی‘ را در برابرِ هستیِ ’مجازیِ‘ گذرا يا زمانمند قرار میدهد: ’من میبايد به يک ايرانی، به زرتشت، ادایِ احترام کنم. ايرانيان نخستين کسانی بودند که به تاريخ در تمامیّتِ آن انديشيدند.‘ در دنبالِ آن نيچه در اين پارهنوشته به هزارهها در باورهایِ دينیِ ايرانیِ باستان اشاره دارد و میافزايد، ’[ايرانيان تاريخ را] همچون زنجيرهای از فرايندها [انديشيدند]، هر حلقه به دستِ پيامبری. هر پيامبر هزاره (hazar)یِ خود را دارد؛ پادشاهیِ هزارسالهیِ خود را.‘ در چنين گفت زرتشت از ’هزارهیِ بزرگِ (grozser Hazar) پادشاهیِ زرتشت‘ سخن میگويد، ’پادشاهیِ بزرگِ دوردستِ انسان، پادشاهیِ هزارسالهیِ زرتشت.‘
در پارهنوشتهای در ميانِ آثارِ منتشر شده پس از مرگاش، از يک فرصتِ از دست رفتهیِ تاريخی دريغ میخورد که چرا به جایِ روميان ايرانيان بر يونان چيره نشدند: ’به جایِ اين روميان، چه خوب بود که ايرانيان سرورِ (Herr) يونانيان میشدند.‘ اين يادداشتِ کوتاه را میتوان اين گونه تفسير کرد که نيچه اين جا نيز گرايشِ خود به جهانبينیِ زمانباورِ ايرانيان در برابرِ متافيزيکِ يونانی نشان میدهد. زيرا با فرمانروايیِ روميان بر يونان، فرهنگِ يونانی و متافيزيکِ فلسفیِ آن بر فضایِ روم چيره شد و راه را برایِ ظهورِ مسيحیّت و نگرشِ آخرتانديش و زمانگريز و ديدِ هيچانگارانهیِ آن نسبت به زندگانیِ زمينی گشود. نيچه بر آن است که مسيحیّت، در مقامِ دينِ ’مسکينان‘، زندگانیِ گذرایِ زمينی را به نامِ ’پادشاهیِ جاودانهیِ آسمان‘ رد میکند و بدين سان نگرشِ مثبت يا ’آریگوی‘ به زندگی را بدل به نگرشِ منفی میکند. حال آن که فرمانروايیِ ايرانيان بر يونان ، با نگرشِ مثبتشان به زندگی و زمان، میتوانست روندِ اين جريان را دگر کند و از يک رويدادِ شوم در تاريخ پيشگيری کند.
زرتشتِ ايرانی و زرتشتِ نيچه
نيچه در نخستين نوشتههایاش نامِ آشنایِ Zoroaster را به کار میبرد که از ريشهیِ يونانی ست و در زبانهایِ اروپايی به کار میرود. Zoroaster نخستين بار در يادداشتهایِ 1870-71 ديده میشود؛ يک دهه پيش از نوشتنِ چنين گفت زرتشت. در اين يادداشت، چهبسا با لحنی دريغآميز، میگويد که، ’اگر داريوش شکست نخورده بود، دينِ زرتشت بر يونان فرمانروا شده بود.‘ همچنين در رسالهای از اين دوران، که پس از مرگِ او به چاپ رسيده، به داستانِ شاگردیِ هراکليتوس نزدِ زرتشت (Zoroaster) اشاره میکند.
زرتشت، پيامبرِ ايرانی، در سپيدهدمِ تاريخِ بشری، هستی را پهنهیِ جنگِ نيک و بد دانسته است که در دو چهرهیِ ايزدیِ همستيز، يعنی اهورا و اهريمن، نمايان میشود. اين تفسير پيشاهنگِ تفسيرِ مسيحیای ست که هستی را پهنهیِ ’گناه و کيفرِ جاودانه‘ میشمارد و يا تفسيرِ سقراطی و افلاطونیای که مثالِ ’نيکی‘ را، در مقامِ والاترين ارزش، بر تارکِ هستی مینشاند.
نام زرتشت به صورتِ ايرانیِ باستانیاش، يعنی Zarathustra، نخستين بار در کتابِ دانشِ شاد (پارهنويسِ ۳۴۲) پديدار میشود که در ۱۸۸۲ انتشار يافته است. نيچه نخستين پارهیِ ’پيشگفتارِ زرتشت‘، يا نيايشِ او در برابرِ خورشيد، از کتابِ چنين گفت زرتشت، را اين جا گنجانده است. اين پاره در سالِ پس از آن در نشرِ بخشِ يکم از چهار بخشِ چنين گفت زرتشت در جایِ اصلیِ خود قرار میگيرد.
جایِ آن است که بپرسيم نيچه چرا نامِ آشنایِ Zoroaster را رها کرد و به صورتِ ايرانیِ باستانیِ آن روی آورد، يعنیZarathustra ؛ صورتی که چهبسا جز فيلولوگهایِ سررشتهدار از زبانهایِ باستانیِ هند–و–ايرانی کسی با آن آشنا نبود؟ او خود در اين باره توضيحی نمیدهد، ولی دليلِ آن، به گمانِ من، میتواند اين باشد که نيچه میخواهد نه با زرتشتِ شناخته شده در اروپا از راهِ يونان، که با زرتشتِ اصلی در سرآغازِ تاريخ از درِ همسخنی درآيد. و چنان که خود میگويد، با اين همسخنی میخواهد هم به انديشهگرِ بزرگِ آغازين ادایِ احترام کند و هم بزرگترين ’خطا‘یِ او را به او يادآور شود و از زبانِ او اين خطایِ بزرگِ آغازينِ تاريخِ بشر را درست گرداند. خطایِ اصلیِ زرتشت ( و تمامیِ دينآوران و فيلسوفانِ بزرگ که بنيادِ تاريخِ انديشهیِ بشری را تا به امروز گذاشته اند) اين است که هستی را بر بنيادِ ارزشها، بر بنيادِ اخلاق، بر بنيادِ نيک و بد، تفسير کرده اند.
زرتشت، پيامبرِ ايرانی، در سپيدهدمِ تاريخِ بشری، هستی را پهنهیِ جنگِ نيک و بد دانسته است که در دو چهرهیِ ايزدیِ همستيز، يعنی اهورا و اهريمن، نمايان میشود. اين تفسير پيشاهنگِ تفسيرِ مسيحیای ست که هستی را پهنهیِ ’گناه و کيفرِ جاودانه‘ میشمارد و يا تفسيرِ سقراطی و افلاطونیای که مثالِ ’نيکی‘ را، در مقامِ والاترين ارزش، بر تارکِ هستی مینشاند.
نيچه در برابرِ اين اخلاقباوری (Moralismus) اخلاقناباوریِ (Immoralismus) خود را مینشاند که هستی را در ذاتِ خود فارغ از ارزشهایِ بشری میداند و بر آن است که ’بیگناهیِ‘ نخستينِ آن را به آن بازگرداند. بدين سان است که هستیشناسیِ اخلاقباورانهیِ زرتشتِ اصلی، که در سرآغازِ تاريخ به ميدان آمده و ذهنیّت و فرهنگِ بشری را شکل داده، در برابرِ هستیشناسیِ اخلاقناباورِ زرتشتِ نيچه قرار میگيرد که در پايانِ اين تاريخ، در روزگارِ برآمدنِ ’واپسينِ انسان‘ ندایِ گذار از انسان به اَبَرانسان را سر میدهد.
اَبَرانسان انسانی ست بر ’انسانیّتِ‘ خود چيره شده و به بیگناهیِ نخستين بازگشته؛ انسانی که میتواند بر ’انسانیّت‘ِ اخلاقیِ خود، و همهیِ تُرُشرويی و سختگيری و خشکیِ آن، خنده زند. اَبَرانسان انسانی ست ’خندان‘ که هستی را از همهیِ رنگها و نيرنگهایِ بشری (و بس بسيار بشری) آزاد میکند و آن را، با ارادهیِ از ’کينتوزی‘ رها شدهیِ خويش، چنان که هست، میپذيرد و به زندگانی ’آری‘ میگويد.
بدينسان، اخلاقناباوریِ زرتشتِ نيچه درست پادنشين يا نقطهیِ مقابلِ اخلاقباوریِ زرتشتِ اصلی ست. نيچه در کتابِ اينک، مرد!، که در آن به شرحِ زندگانیِ روشنفکرانه و تحليلِ کوتاهی از آثارِ خويش میپردازد، دليلِ گزينشِ نامِ زرتشت را برایِ گزارشِ فلسفهیِ خويش بازمیگويد:
هرگز از من نپرسيده اند، امّا میبايست میپرسيدند که معنایِ نامِ زرتشت در دهانِ من چیست؛ در دهانِ نخستين اخلاقناباور: معنایِ آن درست ضدِّ آن چيزی ست که مايهیِ بیهمتايیِ شگرفِ اين ايرانی (Perser) در تاريخ است. زرتشت بود که نبردِ نيک و بد را چرخِ گردانِ دستگاهِ هستی انگاشت. ترجمانیِ اخلاق به مابعدالطبيعه، در مقامِ نيرو[یِ گرداننده]، علّت، غايت به ذاتِ خويش، کارِ او ست. اين پرسش، امّا، در جا پاسخی در بُنِ خويش در بر داشت. زرتشت بود که اين شومترين خطا را پديد آورد، خطایِ اخلاق را: پس او میبايد همچنين نخستين کسی باشد که به اين خطا پی میبَرَد. او نه تنها از هر انديشهگرِ ديگر در اين باب تجربهیِ درازتر و بيشتری دارد که— تمامیِ تاريخ ردِّ تجربیِ اصلِ [وجودِ] بهاصطلاح ’نظمِ اخلاقیِ جهانی‘ ست— بالاتر از آن اين است که زرتشت راستگوتر از هر انديشهگرِ ديگر است. آموزهیِ او، و تنها آموزهیِ او، ست که راستگويی را در مقامِ والاترين فضيلت مینشاند— برخلافِ ترسويیِ’آرمانخواهانِ‘ و گريزِشان از برابرِ واقعیّت. زرتشت به اندازهیِ تمامِ انديشهگرانِ ديگر دلاوری دارد. راست گفتن و نيک تير انداختن، اين فضيلتِ ايرانی ست. —فهميدند چه میگويم؟ ... از خويش برگذشتنِ اخلاق از سرِ راستگويی، از خويش برگذشتنِ اهلِ اخلاق و به ضدِّ خويش بدل شدن— به من— اين است معنایِ نامِ زرتشت در دهانِ من.
روايتِ سنّتیِ زرتشتی حکايت میکند که زرتشت در سی سالگی به کوهستان رفت و ده سال در آن جا به انديشه پرداخت و سپس در مقامِ پيامآور از جانبِ ايزدِ نيکی، اهورامزدا، به سویِ مردمان آمد تا آنان را از گردشِ چرخِ هستی بر محورِ جنگِ نيکی و بدی آگاه کند و آنان را به گرفتنِ جانبِ نيکی برانگيزد. امّا زرتشتِ دوّمين پيامی درستِ ضدِّ اين دارد و نه تنها هستی را گردنده بر محورِ نيک و بد نمیداند، که آن را صحنهیِ رقص و بازیای آزاد از هر قيدِ اخلاقیِ ماوراءِ طبيعی میداند. اگر زرتشتِ نخستين، در سرآغازِ تاريخِ گشوده شدنِ افقِ روحانی به رویِ بشر، از همسخنی با خدا و پيامآوری از جانبِ او به سویِ انسانها بازمیگردد و کتابِ ’آسمانی‘ میآورد، زرتشتِ دوّمين در پايانِ اين تاريخِ روحانی پديدار میشود و تکاندهندهترين و همچنين رهانندهترين پيام را با خود دارد: خدا مرده است!
با اين پيام او پايانِ امکانِ تفسيرِ اخلاقی و غايتباورانهیِ هستی و تاريخِ روحانی و ماوراءالطبيعهیِ بنيادينِ آن را اعلام میکند و امکانِ تاريخِ ديگری را برایِ بشر بشارت میدهد. پيامِ او اين است: ’به زمين وفادار باشيد و باور نداريد آنانی را که با شما از اميدهایِ اَبَرزمينی سخن میگويند.‘
نيچه، سعدی، و حافظ
نامِ سعدی و حافظ گويا تنها نامهايی باشند که از ايرانِ دورهیِ اسلامی در نوشتههایِ نيچه آمده است. در مجموعهیِ آثارِ نيچه در پارهيادداشتی يک نکتهپردازی از سعدی نقل شده که ترجمهیِ آن چنين است: ’سعدی از خردمندی پرسيد که اينهمه [حکمت] را از که آموختی؟ گفت، از نابينايان که پای از جای برنمیدارند مگر آن که نخست زمينِ زيرِ پایشان را با عصا بيازمايند.‘ اين نکتهای ست که سعدی از زبانِ لقمان— نمادِ افسانهایِ خردمندی در ادبياتِ عربی و فارسی— در ديباچهیِ گلستان میگويد: ’لقمان را گفتند، حکمت از که آموختی؟ گفت، از نابينايان که تا جای نبينند پای ننهند.‘ نيچه از اين نکتهپردازی هيچ تفسيری نکرده است، امّا، بر اساسِ فلسفهیِ نيچه، میتوان گفت که اين سخن نمودار خردمندیای پرواگر و آهستهرو است؛ خردمندیِ ’نابينايان‘، که خردمندیِ نيچهای درست رويارویِ آن میايستد، يعنی خردمندیِ بينایِ بیباکی که ’آری‘گويان میشتابد و خود را به دلِ زندگی و خطرهایِ آن میافکند، و از ’شتافتن لذتی شيطانی‘ میبَـرَد.
امّا نيچه يکی از نمونههایِ عالیِ خردمندیِ بينایِ ’ديونوسوسی‘ِ خود را در حافظ میيابد. نامِ حافظ ده بار در مجموعهیِ آثارِ وی آمده است. بیگمان، دلبستگیِ گوته به حافظ و ستايشی که در ديوانِ غربی–و–شرقی از حافظ و حکمتِِ ’شرقیِ‘ او کرده، در توجّهِ نيچه به حافظ نقشی اساسی داشته است. در نوشتههایِ نيچه نامِ حافظ در بيشترِ موارد در کنارِ نامِ گوته میآيد و نيچه هر دو را به عنوانِ قلّههایِ خردمندیِ ژرف میستايد. حافظ نزدِ او نمايندهیِ آن آزادهجانیِ شرقی ست که با وجدِ ديونوسوسی، با نگاهی تراژيک، زندگی را با شورِ سرشار میستايد، به لذّتهایِ آن روی میکند و، در همان حال، به خطرها و بلاهایِ آن نيز پشت نمیکند (’بلايی کز حبيب آيد، هزار–اش مرحبا گفتيم!‘) اينها، از ديدِ نيچه، ويژگیهایِ رويکردِ مثبت و دليرانه، يا رويکردِ ’تراژيک‘، به زندگی ست.
در ميانِ پارهنوشتههایِ بازمانده از نيچه، از جمله شعری خطاب به حافظ هست: ’به حافظ. پرسشِ يک آبنوش.‘
آن میخانه که تو از بهرِ خويش بنا کرده ای
گُنجاتر از هر خانهای ست،
میای که تو در آن پرورده ای
همه–عالم آن را سَرکشيدن نتواند.
آن پرندهای که [ناماش] روزگاری ققنوس بود،
در خانه ميهمانِ تو ست،
آن موشی که کوه زاد،
همان—خود تو ای!
همه و هيچ تو ای، می و میخانه تو ای،
ققنوس تو ای، کوه تو ای، موش تو ای،
که هماره در خود فرومیريزی و
هماره از خود پَر میکشی—
ژرفترين فرورفتگیِ بلندیها تو ای،
روشنترين روشنیِ ژرفاها تو ای،
مستیِ مستانهترين مستیها تو ای
— تو را، تو را طلب شراب چرا؟
این نوشته از روی نوشته (داریوش آشوری) نوشته شده است.
بيوگرافي نيچه
15 اكتبر ( 23 مهر ) 1844:
فريدريش نيچه در بخش روكن، در نزديكي تونزن، ساكسوني پروسي به دنيا مي آيد. پدرش، كارل لودويگ نيچه، پيشواي روحاني روستا و پسر يك پيشواي روحاني است؛ مادرش فرانزيسكا نيچه دختر پيشواي روحاني روستاي مجاور پوبلس است. فريدريش نيچه اولين ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند ديگر نيز به دنيا مي آورند: اليزابت و ژوزف.
1849:
نيچه پدرش را به علت بيماري آنسفالو مالاسيا از دست مي دهد.
1846:
نيچه به عنوان دانشجوي الهيات و واژه شناسي وارد دانشگاه بن مي شود (16 اكتبر)
1865:
در عيد پاك 1865 تحصيل در رشته الهيات را (در نتيجه از دست دادن ايمانش به مسيحيت) رها مي كند و در 17 اوت بن را ترك گفته رهسپار لايپزيگ مي شود. در پايان اكتبر يا شروع نوامبر يك نسخه از اثر شوپنهاور جهان به مثابه اراده و پنداره و تصور را از يك كتاب فروشي كتاب هاي دست دوم، بدون نيت قبلي خريداري مي كند؛ او كه تا آن زمان از وجود اين كتاب بي خبر بود، به زودي به دوستانش اعلام مي كند كه او يك ‹‹شوپنهاوري›› شده است.
1867:
اولين اثر نيچه به چاپ مي رسد: Zur Geschichte der Theognideischen Spruchsammlug
او به مدت يك سال براي خدمت در هنگ توپخانه اي ارتش فراخوانده مي شود. در سرباز خانه به عنوان يك سوار كار ماهر شناخته مي شود:
‹‹ در اينجا بود كه نخستين بار فهميدم كه اراده زندگي برتر و نيرومند تر در مفهوم ناچيز نبرد براي زندگي نيست، بلكه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!››
1868:
با ريچارد و اگنر ملاقات مي كند و شيفته او مي شود. اكنون واگنر و شوپنهاور با هم تر كيب مي شوند تا به آنچه از لحاظ عاطفي دين جديد نيچه است، تبديل گردند.
1869:
نيچه در بيست و چهار سالگي به استادي كرسي واژه شناسي Philology كلاسيك در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان يوناني در دبيرستان منصوب مي شود. در 23 مارس مدرك دكتري را بدون امتحان از جانب دانشگاه لايپزيگ دريافت مي كند.
1871:
از دانشگاه بازل كرسي فلسفه در خواست مي كند كه پذيرفته نمي شود.
آثار نيچه:
1872: زايش تراژدي اولين اثر تاليفي نيچه به چاپ مي رسد.
1873: تاملات نابهنگام I: ديويد اشتراوس
1874: تاملات نابهنگام II: درباره ي سودمندي و ناسودمندي تاريخ براي زندگي
تاملات نابهنگام III: شوپنهاور در مقام آموزگار
1876: تاملات نا بهنگام IV: ريچارد واگنر در بايرويت
1878: انساني بسيار انساني
1879: گزيده ي آرا و اندرزها ( اولين ضميمه انساني بسيار انساني؛ انتشار در فوريه)
آواره و سايه اش ( دومين ضميمه انساني بسيار انساني؛ انتشار در 1880)
1880: نگارش سپيده دم ( انتشار در 1881)
1881: نگارش دانش شاد ( انتشار در پاييز 1882)
1883: فوريه: نگارش بخش اول چنين گفت زرتشت
ژوئن: نگارش بخش دوم چنين گفت زرتشت
1884: نگارش بخش سوم چنين گفت زرتشت (ژانويه)
1885: نگارش بخش چهارم چنين گفت زرتشت (آوريل)
1886: فراسوي نيك و بد نوشته و منتشر مي شود.
در سپتامبر و اكتبر پيشگفتارهايي براي چاپ جديد آثار پيپينش مي نويسد
1887: تبارشناسي اخلاق نوشته و منتشر مي شود.
1888: قضيه ي واگنر نوشته و منتشر مي شود
اراده معطوف به قدرت رها مي شود، ارزيابي دوباره ارزشها به جاي آن به دست گرفته مي شود.
شامگاه بتان نوشته و براي چاپ آماده مي شود.
دجال و آنك انسان (زندگي نامه خود نوشت نيچه) نوشته مي شود.
نيچه در مقابل واگنر و ديترامب هاي ديونيسوس گرد آوري مي شود.
1889: ارزيابي دوباره همه ارزشها رها مي شود. نيچه در كارلو آلبرتو، تورن، فرو مي پاشد (3 ژانويه): هنگامي كه به هوش مي آيد، ديگر از سلامت برخوردار نيست.
شامگاه بتان در آخر ژانويه، نيچه در مقابل واگنر به طور خصوصي، منتشر مي شوند.
1890: مادر نيچه او را با خود به شماره 18، وينگارتن، نومبرگ، باز مي گرداند، و به تنهايي به مراقبت از او مي پرازد.
1892: چاپ مجموعه آثار منتشر شده ي نيچه و گزيده ي يادداشت هايش
1894: در فور يه ‹‹آرشيو نيچه ›› در شماره ي 18 وينگارتن بنيان نهاده مي شود.
1895: دجال و نيچه در مقابل واگنر منتشر مي شوند. اليزابت خواهر نيچه صاحب اختيار چاپ آثار نيچه مي شود. فلج نيچه كه از لحاظ ذهني كودك شده، آغاز مي شود.
1896: اليزابت ‹‹آرشيو›› را به وايمار مي برد.
1897: مادر نيچه مي ميرد (20 آوريل)؛ اليزابت او را به وايمار منتقل مي كند و او و آرشيو را در ويلا سيلبريك جاي مي دهد.
1900: نيچه در 25 آگوست در وايمار چشم از جهان فرو مي بندد.
+ نوشته شده در جمعه 12 بهمن1386ساعت 5:27
توسط
باور موضوع:
|
س مثل سلام
مثل سرشار
( از حس دوستی)
مثل سالم
( سرحال)
مثل سعادت
(همیشه دنبالشیم)
مثل سوفلور
( قربونت برم خدا هر وقت بهت احتیاج دارم از یه جایی متن زندگی را تقلب میرسونی)
مثل سر